جایی میان آغوشت به قلم سمانه حسینی
پارت صد و سیزده :
ملیحه مثل همیشه تمام مسیر را حرف میزد، از خستگی های خودش میگفت و دعوا کردن هایش با مردهای گنده ایی که در خط می ایستند، از اینکه باید از صبح کله سحر تا خود شب دنده عوض کند برای چندرغاز پول. انگار میگفت تا من دردهایم را فراموش کنم اما نمیدانست حال قلبم این روزها مثل دردهای رادمهر رو به بهبودی بود. به مقصد که رسیدیم ازش خداحافظی کردم و قرار بعدی مان شد هر زمان که با شماره اش تماس بگیرم. شال گر
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

سمانه حسینی | نویسنده رمان
حسابی😋
۴ ماه پیشمیم
1خیلی عالی،تشکر سمانه جان برای پارت هدیه،خسته نباشید 🙏🏻👏👏👏🥰
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
فداتشم قشنگم🫶🏻😍
۴ ماه پیشمیم
1عجب دختریه ،هرجا میره با هرکی معاشرت داره،همه رو دلبسته محبت و دلسوزی خودش می کنه،از زن بابا و برادرش گرفته تا خاله سلطان و خانواده شوهرو ملیحه راننده و کارمندا و ... فقط این بی اعتمادیش به رادمهر کارو خراب کرد 😔
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
اونم تقصیر خودش نبود🥺
۴ ماه پیشزهرا
1اوخخخخ خداااا چه جیگری شده این شبدااا ،رادمهر توروخدا زودتر بشو همون رادمهر قبلی دلمون لک زده براااات😂😂🥺🥺🥺😘😘💋💋
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
میشن نگران نباش😉♥️
۴ ماه پیشسرو
1چه باحال در پی نوازش و درپی بوسیدنم ایییششش😘
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
ارههههه😉🤩
۴ ماه پیشپروانه
2آخ قشنگای من دلتنگ اون لحظه های عاشقانه شونم🥲😍 اون بوسه های رادمهر که دل آدم و آب میکرد😍😍😍
۴ ماه پیشسهیلا
2اخ اخ دقیقاااااااا منم مرتیکه جذاب لعنتی🥲😁
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
عزیزمممم🥰
۴ ماه پیشسحر
3نویسنده ی گل ممنون بابت پارت هدیه😘😘😘😘😘🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
خواهش میکنم عزیزم ♥️🥰
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Shiva
0پارت بعدی خوندن داره 😍😍